|
گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست همه گول خوردند...
|
|
|
![]() هرچه تقلا می کند دلم باز این زخم کهنه عمیق می شود به سیم آخر می زند تا لبریز شود اما باز برای کز کردن بهانه می آورد دیگر حالی به این احوال نمانده جز بغضی مدام که سر ریز شده و نفسی که سرد شده است تواما غمگین مباش که نگاهت هیچ گاه سر نمی رود از حوصله ی چشم هایم
+
تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 3:30 نويسنده پوسیده
|
![]() بی قرار است دلم همچون لاله ای باران خورده در جاده ای که هیچ رهگذری ندارد حالا که من دورم از تو و دیگر میان پلک هایت به خواب نمی روم تکان نمی خورم از هيچ وحشتی کمی آرامش چين دار پيراهن مردانه ات را روی دلواپسی شبانه ام بریز بر اين زمين خيس ... مانده دور از باران ...
+
تاريخ جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 21:52 نويسنده پوسیده
|
باور نمی کنم رسیدم به روزی به جایی نزدیک هیچ کس و دلم را در انقباض دست هایم فشردم و زیر گودالی عمیق دفن کردم از میان ذرات خاک جوانه زدم تا سبز شوم زیر پایت اما دیگر خبری از شکوفه ی نگاهت نبود زرد شدم مثل نفس های پاییز به ارامی نسیمی که عبور می کند از پاره های برگها در جریان آب
+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 22:34 نويسنده پوسیده
|
نفس میکشم هنوز
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 2:11 نويسنده پوسیده
|
هوایی شده ام درست در همین لحظه دلم سر رفته از هوای دلت حالا که امتداد این مسیر با هیچ برگی پر نمی شود و ما هرچه بی تفاوت از کنار هم میگذریم به هیچ جاده ی خنده رویی نمیرسیم حالا که گلویمان بغض می کند مدام و من هرچه می نویسم خط میزنم تا پرت نشوم از رویای دیدارت به کابوس اتاقم بگذار انگشتانم صورتت را ورق بزند و دوباره بهار را در نگاهت نفس بکشد حالا که خستگی از پشت چشم هایت پیداست بالا بکش مرا تا شانه هایت بوسه ای بیاویز به لبهایم و برسان سلام مرا به آسمان دلت ![]()
+
تاريخ یکشنبه سوم دی 1391ساعت 1:30 نويسنده پوسیده
|
بغض دندانهایم را می شکنم و تنم را در این حوضچه ی تاریک غسل تعمید میدهم کسی انگار با چشمانی سرخ و گرسنه به دنبال من است گذشته ای که حل شد در فریاد و روحم و تکه های بلعیده شده ام را بالا می آورد مدام پودهای شالم را به دورم می پیچم و در پالتوی مشکی ام فرو می روم خون از چشم هایم و دود از دیوارها بیرون میزند قلبم ضربانش را گم می کند و ناگهان باز می ایستد و به ملاقات کلاغهای بهشت زهرا می رود من اما خوشحالم که در آخرین لحظات در نگاهی خیره به رخنه های این دیوار دوباره متولد شدم این چه حسیست بانو ! وحالا آسیاب به نوبت ما میچرخد من و تو و کودکی ام با هم می خندیم و می دویم و بازی می کنیم و فراموش میکنیم که دنیا ماهی مسلولیست که بر روی ساحل به خود می پیچد.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 0:22 نويسنده پوسیده
|
|
|