X
تبلیغات
اشفتگیهای یه دختره پوسیده
گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست همه گول خوردند...


باید جشنی گرفت در سیاهی غلیظ شب

برای حس های خاموش

برای حفظ شدن چشم ها یاد گرفتن موها

کنار این همه دلتنگی باید جام جام شراب نوشید

قلب مه گرفته را از حسی ناب پر کرد ...

و ثانیه های صورتش را آرام آرام تمدید کرد

با بوی گل هایی که یخ زده از لابلای تارهای زمستان

و آهنگی آرام که روی لبهایش می نوازی

حالا شاید چیزی داشت باشی برای قسمت کردن

چیزی به بزرگیه یک دل .



+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 2:52 نويسنده پوسیده |


در تاریکی محض میچرخم

تیر می کشد دستانم

تار و زبر با غبار روی صورت

از طعم خیس باران

در غروب کوچک ذهن

مثل نفس های زمستان سرد

مانده در چار راه رفتن

فراموش می کنم مزه ی شور یادم را

میگشایم اشتیاق سپید بالم را

و لذت سیب سرخ آسمان اندامت را به آغوش میکشم

به قیمتی که بپیچم در لابلای انگشتانت

تا محرم شوند تمام خاطراتمان

و شرم خدا آغاز شود ...


+ تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 18:14 نويسنده پوسیده |

نه بستنی فصل

نه گریه های شبانه

پریشانم و با درد خفته در سینه ام آرام

نبض این زندگی به شکستن می زند

و ماه هرشب از پشت پنجره در گلویم ورم می کند

تا آسمان از سرم بیفتد

*عشق من *

دیگر لبخندی صورتم را قلقلک نمی دهد

خسته تر از آنم که بغضم را روی شانه های تو بتکانم

پیله میبندم در خود و با طرحی از لبخند در دل میگریم .


+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 23:21 نويسنده پوسیده |


پاییز و دلتنگی بی پایان

خستگی که از پشت ابرها پیداست

برای همه ی کسانی که باید باشند و نیستند

برای همه ی حس هایی که در دلمان دفن شد

آشفتگی ها را ورق زدم به یاد

همه ی دوستانی که حس من را لمس کردند

به یاد کسانی که دیگر در میان ما نیستند

آروین شهر کاغذی - امین سمفونی استفراغ - رها  سکوت هرزه -

گفتم مي روم

و در مرام ما 

رفتن مردن بود

و حالا سالهاست كه مرده ام

در پشت سيمها و سنگها




+ تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 23:44 نويسنده پوسیده |


دارم

قديمی می شوم

دیگر صدایی نیست ، حرکتی  ، حرفی ...

سُر می خورد

باران

بر شیشه ی اتاقم

پاييز مانده ام

پاييز مانده‌ای

خو گرفته‌ ام به این کابوس‌های مکرر

کاش از نگاهم نچکی

دست نخورده بمانی لابلای همه چیز


+ تاريخ یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 0:9 نويسنده پوسیده |

 

مهر هم تمام شود

مهر تو از دلم بیرون نمی رود هیچ گاه

در این خیابان بیدار

من اینجا ايستاده ام

تا تمام سايه ها بيرون بروند از رگهایم

و در سیاره ی کوچکی که می چرخد در انتهای چشمهایت گم شوم

باور نمی کنی پاییز هم فروخته است 

دلمشغوله های ممتدش را به این خیابان پیر

و عمرمان میگذرد 

به سبقت تندی که از خواب های تو گذشت


+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 1:6 نويسنده پوسیده |